بیوگرافی داوود رشیدی :

داوود رشیدی حائز در تیر ماه ۱۳۱۲ در تهران متولد شد. داوود رشیدی دو فرزند به نام های لیلی و فرهاد دارد، داوود رشیدی تحصیلات متوسطه را (بدلیل فعالیتهای دیپلماتیک پدرش) در ترکیه و پاریس به پایان رساند و تحصیلات دانشگاهی را در ژنو ادامه داد. ( داوود رشیدی فارغ التحصیل کنسرواترا ژنو در رشته کارگردانی و بازیگری تئاتر و لیسانس حقوق سیاسی از دانشگاه ژنو). داوود رشیدی در سال ۱۳۴۳ به تهران آمد و در اداره تئاتر آن زمان وابسته به وزارت فرهنگ و هنر استخدام شد. داوود رشیدی سپس گروه تئاتر امروز را پایه گذاری نمود، که هنرپیشگانی مانند: پرویز فنی زاده، داریوش فرهنگ، مهدی هاشمی، فهیمه راستکار، سیاوش طهمورث، مرضیه برومند، سوسن تسلیمی، به عضویت در این گروه درآمدند. داوود رشیدی در سال ۱۳۵۲ از اداره تئاتر به تلویزیون ملی ایران رفت و در سمت مدیریت گروه نمایشات و سرگرمیهای آن سازمان (شامل: سریال ها، مسابقات، تئاترهای تلویزیونی) مشغول به کار گردید.
داوود رشیدی از سال ۱۳۵۰ با فیلم سینمایی «فرار از تله» وارد عرصه بازیگری سینما گردید و علاوه بر بازیگری و کارگردانی در سینما، تلویزیون و تئاتر به تهیه کنندگی سینما نیز روی آورد.
فیلم نگار :
۱۳۵۰- میعادگاه خشم
۱۳۵۰- فرار از تله
۱۳۵۱- گذر اکبر
۱۳۵۱- فدایی
۱۳۵۱- جهنم + من
۱۳۵۱- تجاوز
۱۳۵۲- خروس
۱۳۵۴- کندو
۱۳۵۷- قدغن
۱۳۵۹- کرکسها میمیرند
۱۳۵۹- طلوع انفجار
۱۳۵۹- اعدامی
۱۳۵۹- آقای هیروگلیف
۱۳۵۹- شمر
۱۳۶۰- مرز
۱۳۶۰- بازرس ویژه
۱۳۶۱- رهایی
۱۳۶۱- جایزه
۱۳۶۲- هیولای درون
۱۳۶۲- کمال الملک
۱۳۶۲- شیلات
۱۳۶۲- خانه عنکبوت
۱۳۶۲- تفنگدار
۱۳۶۳- گلهای داوودی
۱۳۶۳- تاتوره
۱۳۶۳- بی بی چلچله
۱۳۷۲- عبور از تله
۱۳۷۳- راه افتخار
۱۳۷۳- خط آتش
۱۳۷۴- بازیهای پنهان
۱۳۷۵- بزرگ خیلی بزرگ
۱۳۷۸- تهران روزگار نو
۱۳۷۹- تکیه بر باد
۱۳۸۲- ملاقات با طوطی
۱۳۸۵- ماه شب چهارده
۱۳۸۶- پرچمهای قلعه کاوه
۱۳۸۷- تردید
تهیه کنندگی
۱۳۷۹- قطعه ناتمام
۱۳۸۰- امتحان
۱۳۸۵- صبحی دیگر
سریال تلویزیونی
۱۳۵۸- هزاردستان
۱۳۸۳-۱۳۸۹مختارنامه
تآتر:
۱۳۷۰- پیروزی در شیکاگو، کارگردان و بازیگر
۱۳۷۸- ریچارد سوم، کارگردان
مصاحبه با داوود رشیدی و همسرش احترام برومند :

ساعت چهار و نیم بعدازظهر به اتفاق همکارم به منزل وی واقع در منطقهای از شمال شهر تهران رسیدیم. با آنکه هنوز نیمساعتی به قرارمان مانده بود، صدای گرم رشیدی از پشت آیفون، مهربانانه از ما دعوت کرد به داخل برویم، ولی ادب حکم میکرد آن نیمساعت را بیرون و در محوطه سبز قشنگی که جنگلوار ساختمانها را احاطه کرده بود، منتظر بمانیم تا ایشان هم آماده شوند. سر ساعت، داود رشیدی بیرون آمد و ما را به داخل منزل هدایت کرد. آپارتمانی که در نهایت اصالت و به سبک کلاسیک تزیین شده و حاکی از سلیقه دو هنرمند با احساس، یعنی داود رشیدی و احترام برومند است.از داود رشیدی هم اکنون مجموعه (بچههای هور) در حال پخش است
- متولد چه سالی هستید و محل تولدتان کجاست؟
رشیدی: من همیشه به شوخی میگویم وقتی به دنیا آمدم، خیلی کوچولو بودم و یادم نمیآید چه تاریخی متولد شدم، اما به طور جدی سال ۱۳۱۲ در تهران، خیابان ری و کوچه آبشار…
- کمی از وضعیت خانوادگی خود بگویید، چند فرزند دارید؟
رشیدی: دو فرزند دارم. (فرهاد) که استاد دانشگاه پلیتکنیک و یکی از محققین بینالمللی است و یک دختر هم دارم که بهطور حتم میشناسیدش. (لیلی) که او هم یک پسر به نام (سینا) دارد و من بینهایت به او وابسته هستم و اونهم به من وابسته است. سینا باعث خوشحالی زندگی من است.
- فعالیت هنریتان چطور آغاز شد؟ آیا تحصیلاتی در این زمینه داشتید یا به واسطه آشنایان وارد این حیطه شدید؟
رشیدی: هر دو مورد… (نوشین) از پایهگذاران تئاتر علمی در ایران بود که متاسفانه خیلی کم در مورد ایشان تحقیق میشود. ایشان نمایشی به نام (مردم) در دست تهیه داشت که در پرده اول نیاز به نقش چند تا بچه بود و من که حدود هشت سال داشتم به طور اتفاقی انتخاب شدم.اون جلسات جدی نوشین و پشتصحنه تئاتر، صدای تماشاچیها، وقتی نمایش شروع میشود، همهمه تماشاچی، وقتیکه چراغها روشن میشود، فضای تئاتر و اینها همه و همه خیلی روی من اثر گذاشت و در ذهنم باقی ماند. در ۱۳ سالگی به خاطر شغل پدرم که عضو وزارتخارجه بودند به فرانسه و در پاریس به دبیرستان رفتم. در سیستم آموزشی فرانسه به تئاتر خیلی اهمیت میدهند و این ادبیات دراماتیک در مدارس تدریس میشود و حتی ماهی یکی، دو بار هم ما را به تئاتر میبردند و روزهای تعطیل هم وقتیکه من از شبانهروزی نزد پدرم میآمدم، آن شب را به تئاتر یا سیرک میرفتیم. پس از گرفتن دیپلم در فرانسه به پدرم گفتم میخواهم تئاتر بخوانم، ایشان مخالفتی نکردند، فقط شرط گذاشتند که باید تحصیلات دانشگاهی هم داشته باشم که آشنایان فکر نکنند نتوانستم درس بخوانم. به همین دلیل به ژنو رفتم و وارد دانشگاه شدم و در رشته علوم سیاسی لیسانس گرفتم و همزمان تئاتر خواندم و در آکادمی موزیک ژنو دیپلم بازیگری و کارگردانی تئاتر دریافت کردم. سپس وارد تئاتر (کارژور) شدم که یکی از تئاترهای خوب اروپا بود و هنوز هم در ژنو هست. به طور حرفهای حدود چهار سال در آنجا کار و بازی کردم و سال ۱۳۴۲ به ایران برگشتم.
- اولین کار رسمی در عرصه سینما را در چه سالی و با چه کسی شروع کردید؟
رشیدی: در سال ( ۱۳۴۷جلال مقدم) به من پیشنهاد بازی در یک فیلم را داد. در آن زمان دکتر (فروغ- ) مدیر اداره هنرهای دراماتیک- به سختی مجوز بازی در سینما را صادر میکرد. ولی با این حال به من اجازه بازی در فیلم (فرار از تله) را داد. ابتدا کمی مردد بودم چون سینما نوع کارش با تئاتر خیلی فرق میکرد، ولی بالاخره قبول کردم و (فرار از تله) اولین فیلم سینمایی من بود.
- چه کسانی در این فیلم همبازی شما بودند؟
رشیدی: یکی از اون بازیگران (بهروز وثوقی) بود که خاطره خیلی خوبی از او دارم. بازیگر و دوست خوبی بود و چون مدتها توی سینمای حرفهای بود، خیلی چیزها را به من یاد داد که جا دارد از او تشکر کنم. روز اول فیلمبرداری در یک صحنه، من وارد بانک میشوم، پول میگیرم و شروع به شمردن آن میکنم و این صحنه چندبار تکرار و به نظر من یک کار ماشینی بدون حس شد. وقتی از سر صحنه برگشتیم، من گفتم بازی نمیکنم. این چهطور بازی بود؟ چون عادت به تئاتر داشتم. آدم هر لحظه در تئاتر حس عوض میکند و دوباره کار میکند خلاصه گفتم بازی نمیکنم و حتی بغض هم کردم که این چه کاریه؟! آن روز جلال مقدم و بهروز وثوقی ساعتها با من صحبت کردند و خیلی چیزها راجع به سینما گفتند تا رای من برگشت و خیلی هم خوشحالم که در آن فیلم کار کردم.
- یادتان میآید اولین دستمزدتان در آن زمان و برای اولین فیلم چقدر بود؟
رشیدی: خیلی زیاد، برای آن زمان یعنی در سال ۱۳۴۷، بیست و پنج هزار تومان.
-کدام یک از کارهایی که تا به حال انجامدادید، بیشتر میپسندید؟
رشیدی: ببینید، من وقتی کاری را شروع میکنم به این فکر نمیکنم که برای کدام بیشتر یا کمتر مایه بگذارم. تمام کارهایی که قبول میکنم، دوست دارم بهترین باشد، ولی میشود گفت کارهایی که به من رضایت داده، کارهایی است که در آن با مردم بیشتر ارتباط برقرار کردهام و مردم از آن استقبال کردهاند و هنوز هم که هنوزه در ذهن و خاطره آنها باقی مانده است.
- نظرتان در مورد موسیقی و سینمای پس ازانقلاب چیست؟
رشیدی: موسیقی خیلی پالایش پیدا کرده و دیگه آن موسیقی به اصطلاح لسآنجلسی را به آن صورت نمیبینیم. نگاه مسئولین به موسیقی نگاه دیگری است. هنرمندان با لیاقتی که به موسیقی اصیل اعتقاد دارند، خیلی کارهای خوب انجام دادهاند. البته نوع دیگری از موسیقی که مردم را به شادی وامیدارد هم وجود دارد و خوب است، ولی هنوز به نظر من موسیقی، آن جایگاهی که باید داشته باشد را ندارد و موسیقی کلاسیک و سمفونیک که قشر تحصیل کرده طرفدارش هستند، دارد رواج پیدا میکند.در سینما هم مثل موسیقی، آن فضای فیلم فارسی که بدون بهره بردن از دانش و تکنیک و فقط برای پرشدن سالنهای سینما ساخته میشد، تقریبا از بین رفته و شاهد پیشرفتهایی هستیم. البته آن زمان هم فیلمسازان خوبی مانند مهرجویی، تقوایی، شهید ثالث و دیگران که حضور ذهن ندارم، بودند.
- اگر بازیگر نبودید فکر میکنید چهکاره میشدید؟
رشیدی: سیاستمدار. به همین دلیل هم علوم سیاسی خواندم و در خانواده، دیپلمات و سیاستمدار زیاد داشتیم.
- چه چیزی باعث ناراحتی شما میشود؟
رشیدی: نبود فرهنگ، اینکه خیلی راحت میتوانیم روابط انسانها را به سوی خوبیها بکشانیم ولی ما یاد نگرفتیم با هم سازش کنیم و همه برای خودمان زندگی میکنیم. این خیلی دردناک است که همه بگویند اول من و نه دیگران. البته ما مقصر نیستیم، به لحاظ فرهنگی، ما را اینطور بار آورده و تربیت کردهاند. یاد گرفتیم که هر کسی به فکر خودش باشد. سعی نمیکنیم گاهی هم به دیگران حق بدهیم و بدانیم کنار هم میتوانیم ملت خوبی باشیم و پیش برویم. اینطوری فقط درجا خواهیم زد و پس خواهیم رفت.
- تا شما کمی خستگی درکنید چند تا سوال ازخانم بپرسیم.
رشیدی: بله، خواهش میکنم.
- از خودتان برایمان بیشتر بگویید؟
برومند: من احترام برومند، متولد سال ۱۳۲۶ هستم. از سال ۱۳۴۶ با برنامه کودک در تلویزیون فعالیتم را آغاز کردم و به مدت ۱۱ سال در همان زمینه ادامه دادم و پس از آن یعنی از سال ۱۳۵۸ به بعد این فعالیت خیلی کم شد…
- یعنی به طور کلی دیگر فعالیت هنری نداشتید؟
برومند: چرا، کمتر و جسته و گریخته. چهار سال پیش به طور منقطع در تلویزیون جامجم فعالیت کردم و دو سال پیش یک فیلم سینمایی با (صدرعاملی) کار کردم و پس از سال ۵۷ غیر از چند نوار که برای بچهها منتشر کردم، متاسفانه کار دیگری انجام ندادم، به جز مسائل معمولی خانه و خانواده که همه خانمها با آن سرگرمند.
- کمی از خانواده خودتان بگویید؟
برومند: خانواده ما را مردم خیلی خوب میشناسند. بعضی وقتها با مردم که روبهرو میشویم، میبینیم خیلی خوب زوایا و گوشه و کنار زندگی هنرمندان را میدانند. ما از حدود چهل سال پیش تا حالا در ذهن مردم بودیم و این روند همچنان ادامه داشته است. بهطور مثال اگر فعالیت من قطع شده، کار داود ادامه داشته، سپس لیلی کار کرده و همینطور خواهرهام. (مرضیه برومند) را که همه میشناسند و کارهای او را دیدهاند، به نظر من کارگردان خوبی است. (راضیه برومند) که قبل از انقلاب برای بچهها در زمینه تئاتر بچهها و برنامههای تلویزیونی کار میکرد. همسرش (شاهمحمدلو) یکی از هنرمندان خوب و متاسفانه کشف نشده در این عرصه هنری است. خواهر کوچکترم کار فرهنگی میکند، ولی همسرش عروسکساز است و در کانون پرورش فکری کار میکند. به هر حال کار هنر و نمایش در خانواده ما دیگر جا افتاده و حالا هم بچههایمان دارند آن را ادامه میدهند، به عنوان مثال بچههای راضیه فیلمبردار و تدوینگر شدند…
- چه سالی با آقای رشیدی ازدواج کردید؟
برومند: .۱۳۴۷
- چهطوری با ایشان آشنا شدید؟
برومند: توسط یک دوست مشترک.
- یک (خانواده سبز) چه جور خانوادهای است؟
برومند: من به سلامت خانواده خیلی معتقدم، به نظررمزی که باعث سرسبز بودن یک خانواده میشود، صداقت است و من فکر میکنم خانواده ما یک خانواده سبز و موفق است به دلیل اینکه یک خانواده درست و صادق است. ما همیشه بینمان صداقت حاکم بوده و هست. حالا ممکن است گاهی خوش باشیم و گاهی نه، چون ما هم مثل هر کس دیگری که پا به سن میگذارد و بیحوصله میشود، گاهی با هم جر و بحث هم میکنیم، چون آدم، دیگر آن حوصله زمان جوانی را ندارد، مشکلات زندگی خیلی انسان را اذیت میکند.
- آن بحثهایی که گاهی اوقات بین همه زن و شوهرها پیش میآید، اگر بین شما اتفاق بیفتد چه کسی زودتر پا پیش میگذارد و تمامش میکند؟
رشیدی: من (میخندد.)
- چرا؟
رشیدی: خب برای اینکه همیشه اینطوره!!
برومند: (باکمی تعجب و لبخند:) کی داودجان؟ نه واقعیت ندارد. اتفاقا همیشه من کوتاه میآیم.
- اگر بحث شما همینطور ادامه پیدا کند، من
جواب واقعی رو میگیرم. آقای رشیدی غذای مورد علاقه شما چیست؟
برومند: من این را بهتر از آقای رشیدی میدانم. اگر شما شبانهروز به داود سیبزمینی سرخ کرده، سالاد کاهو و استیک بدهید هیچ اعتراضی نمیکند و همیشه هم دوست دارد و از غذایی که بدش میآید مرغ است.
- از قرار معلوم آقای رشیدی انتخاب خوبی داشتند. از انتخاب همسر تا انتخاب غذا. دستپخت خانم چطوره؟
رشیدی: خیلی خوبه، بدون تعارف میگم.
برومند: البته اگه غذا درست کنم.
رشیدی: نه واقعا خوبه. آشپزی هم هنره و هم بلدی میخواد که مثلا چقدر نمک و فلفل بزنید. چون اینها را اندازه نمیگیرند و طبق عادت میریزند یا اینکه مثلا کی آتش زیر غذا را کم باید کرد، به هر حال زمانیکه دوستان و آشنایان به منزل ما میآیند همه از دستپخت ایشون تعریف میکنند.
- تا حالا شده آقای رشیدی توی کارهایمنزل به شما کمک کنند؟
برومند: اگه کمکی از دستش بربیاید، به طور حتم تا حالا نشده ازش بخواهم و او انجام ندهد. ایشون خیلی در نگهداری نوهمون سینا به من کمک میکند، چون لیلی دائم سرکار است و ساعتهایی که داود باشد به من واقعا کمک میکند، چون سینا خیلی رابطه خوبی با پدربزرگش دارد به همین دلیل وقتی من گرفتارم، خیلی کمکم میکند. یه زمانهایی هم که منزل نیستم، داود در حدیکه غذای خودشو گرم کند یا هر کاری که از دستش بر بیاید خوب انجام میدهد. ولی زیاد توی کارهای خانه وارد نیست.
- اهل ورزش هستید؟
رشیدی: در جوانی در تیم والیبال دانشگاه سوئیس قهرمان بودم. حالا هم گاهی شنا و پیادهروی انجام میدهم، اما ورزش را به عنوان تماشاچی دوست دارم و جامجهانی برایم جذابیت خاصی دارد.
برومند: من شنا خیلی دوست دارم. البته استخر سر پوشیده دوست ندارم. پیادهروی هم میکنم، ولی داود تمام ساعاتی که کار دیگری نداشته باشد از صبح تا شب تماشاچی هر نوع ورزشی است، گاهی من خسته میشوم اما او واقعا علاقه دارد.
- شایعات برای شما اهمیت دارد؟
رشیدی: البته اگر شایعات بد و دروغ باشد طبیعتا آدم ناراحت میشود. به خصوص اگر بخواهند تهمت بزنند و آدم را خراب کنند، خیلی دردناکه، ولی شایعات معمولی که میآد و میره ضرری ندارد.
برومند: ما هیچ زمانی حتی قبل از انقلاب هم شایعات به اصطلاح خانوادگی نداشتیم. ولی آن زمانیکه رشیدی مدیر تلویزیون بود، شایع کرده بودند که رشیدی در الهیه دارد برج میسازد و ما خودمان آن برج را ندیدیم. هر چه من میگفتم بابا رشیدی مستاجره، صدام به جایی نمیرسید، ولی داود برعکس من خوشحال بود که میگفتند وضع مالی ما خوبه! او عقیده داشت دوستهایمان خوشحال میشوند و دشمنان ناراحت، پس بهتره بگویند داریم. گاهی اوقات هم یکسری شایعات را بعضیها روی غرضورزی میسازند که ضدش خوشبختانه زود مشخص میشود.
- آقای رشیدی در زندگی چه طور آدمی هستند؟
برومند: اگه از من بپرسید، میگم بعضی وقتها خیلی شوخ است. البته هنرمندها بستگی به روحیهشان دارد و همیشه یه جور نیستند. به هر حال من داود را در این چهلسال اینطور دیدم. بعضی وقتها خیلی با حوصله و گاهی اوقات درست برعکس، ولی کلا من او را آدم شوخی میدانم.
- در تنهاییها به چهچیزی فکر میکنید؟
رشیدی: اگر میشد گفت که دیگر اسمش (در تنهایی) نبود!
برومند: وقتی آدم به میانه زندگی میرسد، بیشتر به این فکر میکند که چرا در جوانی کارها و برنامههایی را که میتوانستم انجام ندادم که الان در موقعیت بهتر باشم و من بیشتر به اشتباهات خودم فکر میکنم.
- بزرگترین آرزوی شما در حال حاضر چیست؟
رشیدی: اینکه از لحاظ مالی خیالم برای آینده و زن و بچهام راحت باشد، تا بتوانم کار خوب انجام بدم. نه کاری که زود انجام دهم و زود نتیجه مالی بگیرم، بلکه کاری که دوست داشته باشم. اگر آسایش خیال داشته باشم میتوانم خوشحال و خوشبخت باشم و با حوصله و سروقت کافی کار کنم.
برومند: من بزرگترین آرزوم خوشبختی همه بچههای دنیاست. دعوای پدر و مادرها و جنگ بزرگترها بچهها را اذیت میکند. دلم میخواد بچهها در امنیت بوده و نگران هیچچیز نباشند.
- اگر قرار باشد جایی غیر از تهران زندگی کنید،کجا را انتخاب میکردید؟
رشیدی: پاریس.
برومند: (با خنده) خوب اگر یه موقعی داود برود پاریس من هم مجبورم دنبالش برم، ولی خودم سوئیس را ترجیح میدهم.
- نزدیکترین دوست خانوادگیتان کیست؟
برومند: از لحاظ فامیلی خواهر و برادرها به ما نزدیکترند، ولی از لحاظ دوستی، مرحوم حاتمی و خانمش، رضا بابک و همسرش. سیروس ابراهیمزاده و خانمشان.
- تاریخهای مهم زندگیتان چیست؟
رشیدی: تاریخ ازدواج، تولد بچهها، اجراهایی که موفق بوده.
- آخرین هدیهای که از شوهرتان گرفتید کی و به چه مناسبتی بود؟
برومند: برای تولدم بود. البته ما با هم این حرفا رو نداریم. اینکه به شما گفتم یک خانواده سبز باید صداقت در وجودش باشد همهچیز را در برمیگیرد.
- خانم برومند، همه خانمها دوست دارند گاهی
کلمه دوستت دارم را از همسرشانبشنوند. آخرین باریکه آقای رشیدی این عبارت را به شما گفتند کی بود؟
برومند: وا… یادم نمیآید(خنده هر دو.)
- ما این را به حساب مشغله زیاد آقای رشیدی میگذاریم. اوقات فراغت را چه میکنید؟
رشیدی: تلویزیون تماشا و مطالعه میکنم.
برومند: من خیلی کم اوقات فراغت دارم. شاید در هفته به جز ساعات خواب، دو، سه ساعت برای خودم داشته باشم. دیگه خانه و زندگی و نوهداری و این حرفا… چون دخترم کار میکند مجبورم بچهشو نگه دارم، چون او گرفتار و طبیعی است که بچهشو مواظبت کنم و خیلی هم وسواس دارم به خصوص که بچههای امروز کلاسهای مختلف دارند و باید مرتب ببری و بیاریشون و بهشون برسی.
- بهترین دوران زندگیتان کی بوده؟
رشیدی: زمان جوانی و زمانیکه وضع مالی خوب بود.
برومند: نه الان هم خوبه.
رشیدی: آخه ایشون گفتند بهترین دوران…
برومند: خب بله، جوان که بودیم سفر میرفتیم و بیشتر به خودمان میرسیدیم.
- تا به حال شده در یک محل عمومی مثل رستوران، سینما و غیره دوستدارانتان اطرافتانجمع شوند؟
برومند: بله، برای داود خیلی پیش اومده و مردم محبت میکنند و با ایشان عکس میگیرند.
- در آن لحظه چه احساسی دارید؟
رشیدی: من خیلی دوست دارم. چون فکر میکنم موفقیت آدم زمانی است که مردم به سراغ او میآیند. اگر اینجور نباشد، آدم موفقی نیستی.
- اگر بر حسب اتفاق، شماره خصوصیتان دست طرفدارانتان بیفتد چه عکسالعملی نشان میدید؟
رشیدی: آدم اگر حس بکند منظوری در آن نیست، با آنها حرف هم میزند و از این پیشامدها احساس میکند موفق بوده.
برومند: برای من هم پیش آمده. بعضی از دوران بچگیشان با من خاطره میگویند و اگر چنین تماسهایی بوده، من همیشه با حوصله و احترام تشکر کردم که از یادشون نرفتم.
- زندگی در یک کلام؟
رشیدی: خیلی چیز قشنگیه. به نظر من این بهترین هدیه است.
برومند: به نظر من هم زندگی خیلی قشنگه و حیف است که زندگی به این کوتاهی به سختی و ناراحتی و کینهتوزی بگذرد و اینکه همه ما وظیفه داریم شادی را به جوانها هدیه کنیم
|