بیوگرافی ترانه علیدوستی :

ترانه علیدوستی متولد ۲۲ دی ۱۳۶۲ است ،دیپلم عکاسی دارد ،پدر ترانه علیدوستی حمید علی دوستی از باریکنان قدیمی تیم ملی و مربی فوتبال است و به سینما خیلی علاقه مند است و خیلی فیلم میبیند و مادرش سنگ تراش و مجسمه ساز است ،برادر ۱۶ ساله اش را در شب ۴شنبه سوری سال ۸۳ از دست داده ،در دوران مدرسه بچه درس خوان و زرنگی بوده ،احساساتی است و ترجیح می دهد کاری را که انجام میدهد با احساساتش در ارتباط باشد و بسیار مودب است ،در اوقات بیکاری نقاشی و مطالعه می کند ،یکی از دلمشغولی هایش داستان نویسی است و چند تا از قصه هایش در نشریات چاپ شده است ،بسیار اهل ریسک کردن است ، بازیگر گزیده کاری است و فیلمنامه برایش از اهمیت زیادی برخوردار است ،در کودکی به بازیگری علاقه نداشت ،اما به سینما رفتن علاقه مند بود و فیلم زیاد می دید ،در دوران کودکی هم به بازیگر خاصی علاقه نداشت اما بعدها به بازی پرویز پرستویی،عزت الله انتظامی و آتیلا پسیانی علاقه مند شد ، او در حال حاضر از بازیگران هم نسل خود بازی باران کوثری و گلشیفته فراهانی را خیلی دوست دارد ،به بازی کنار ” رابرت دنیرو ” علاقه مند است ، دوره بازیگری را در کلاسهای آزاد بازیگری زیر نظر حسین محجوب، امین تارخ، آتیلا پسیانی و مهدی فتحی گذرانده است و دو سال هم در هنرستان موسیقی درس خواند و با پگاه آهنگرانی همکلاس بود ،اولین حضور ترانه علیدوستی در سینما سال ۸۰ و با بازی در فیلم سینمایی ” من ترانه ۱۵ سال دارم ” بود که نقش خود را به خوبی ایفا کرد و شهرت خوبی پیدا کرد ،به خاطر بازی در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن را از آن خود کرد ،از جمله فعالیتهای هنری اش عبارتند از : من ترانه ۱۵ سال دارم ،شهر زیبا ،۴شنبه سوری ،زندگی با چشمان بسته ،کنعان , درباره الی و ......
مصاحبه با ترانه علیدوستی :

ظاهرا فیلم کنعان بر اساس یک داستان کوتاه خارجی ساخته شده که شما به مانی حقیقی پیشنهاد کردهاید. راجع به قصه صحبت میکنید؟
اینطور نیست. مانی حقیقی از هفت سال پیش روی این قصه کار میکرد و بعد با اصغر فرهادی روی آن بیشتر کار کردند تا به کنعان فعلی رسیدند. ایده اصلی از داستانی به نام <تیر و ستون> نوشته آلیس مونرو میآید که آقای حقیقی قبل از دو فیلمی که ساختند قصد ساختش را داشتند. در این میان من که بعد از <چهارشنبهسوری> با مانی حقیقی آشنا شده بودم، فیلمنامه کنعان را خواندم. خودم هم به حقیقی گفتم که خیلی دوست دارم نقش مینا را بازی کنم. داستان مونرو را هم مطالعه کردم و این مساله موجب شد داستانهای دیگر او را هم بخوانم و تصمیم بگیرم چند تا از قصههایی را که بیشتر دوستشان دارم ترجمه و چاپ کنم. کتاب هم اینک مراحل نشر را میگذراند.
تغییراتی در نقش ایجاد شد که بر اساس پیشنهاد شما بوده باشد؟
نه آنقدر. ضمنا در ابتدای کار شک داشتند که نقش را به من بدهند. من هم معتقد بودم اگر کارگردان فکر میکند پیشنهادم جواب نمیدهد بحث منتفی است. تست گریم دادیم، کمی از روی متن خواندیم و پیش رفتیم و ناگهان مانی حقیقی متقاعد شد که حتما من آن نقش را بازی کنم و اتفاقا در این موقع بیشتر از خود من به این باور رسیده بود. اینکه حقیقی خودش به این نتیجه رسید برایم خیلی ارزش داشت.
جذابیت متن برایتان مهم بود یا اینکه قرار بود در نقشی بزرگتر از سن خودتان ظاهر شوید؟
مسلما جذابیت متن بود، چراکه بازی کردن در نقشی بزرگتر یا کوچکتر نه در سینمای جهان و نه در سینمای ما اتفاق عجیبی نیست. در نتیجه برای بازیگرش انگیزه هم نمیتواند باشد. فکر میکنم بیخود به این مساله پرداخته شده و خودمان هم شاید مقصریم که این نکته این قدر چشمگیر به نظر میآید. من ۲۵ سالم است و نقش مینای ۳۵ ساله را بازی میکنم. زن ۳۵ ساله چهره شکستهای ندارد و فقط کمی پختهتر و جا افتادهتر است. متاسفانه این مساله به سابقه ذهنی تماشاگر برمیگردد. همسنوسالهای من مسنتر یا جوانتر از سنشان را بازی میکنند ولی این مساله در مورد من به خاطر فیلم اولم <من ترانه ۱۵ سال دارم> یا شاید کم کار کردنم این قدر به چشم میآید. گویی وقتی میان فیلمهایت فاصله بیفتد و مدتها تو را در همان نقش قبلی در حافظه داشته باشند، پذیرش این نقش جدید برای تماشاگر کمی سخت میشود.
چرا نقش روحی در چهارشنبهسوری در ذهن تماشاگر ننشسته بود و شما را هنوز <ترانه> میدیدند؟
نه اینکه ننشسته بود، اما ترانه برای خودش ابرقهرمانی بود. چهارشنبهسوری فیلمی است که هر کس آن را دوست دارد، همه شخصیتها را به یک اندازه دوست دارد و اصولا درام اصلی قصه برای <روحی> اتفاق نمیافتد. حتی اگر فیلم به تاثیر این درام روی نگرش او بپردازد.
شما در <من در ترانه. . . > اگرچه سیمای یک قهرمان را در فیلمی متعهد با پایان به ظاهر خوش دارید ولی فیلم مایههای تلخ و تراژیک دارد. ترانه در آن فیلم شخصیتی رنج کشیده دارد. شخصیت شما در <شهر زیبا> هم در قالب جبر اجتماعی است که پایانی تلخ و عشقی سرکوب شده برایش رقم میخورد. در کنعان نقش مینا عملگرا و اکتیو است و برای رسیدن به خواستهاش پافشاری میکند ولی وقتی چارهای نمییابد و مجبور است برگردد، میشود یک ضدقهرمان؛ یعنی قادر به تغییر شرایط نیست و به وضعیت محافظهکارانه تن میدهد. پس اینجا هم شخصیت سینمایی شما قهرمان نیست. ترانه علیدوستی با این نقشها مثل بازیگرانی چون هدیه تهرانی، مهناز افشار، مهتاب کرامتی و. . . که سیمایی قهرمانانه از خود به جا گذاشتهاند نمیتواند یک قهرمان به مفهوم کلاسیک شود.
فکر میکنم ما در کنار هر بحثی که درباره کاراکترها و قصهها میکنیم، یک ایراد چه در نقد فیلم و چه در خود قصه داریم و آن این است که همیشه دوست داریم برای بازیگران خود شمایل بسازیم. شما چرا دوست دارید یک بازیگر برایتان نماینده یک مانیفست، تیپ فکری یا طبقه اجتماعی باشد؟ روحیه ایرانی همیشه دوست دارد نمادپردازی کند. فیلمها و داستانهایی را دوست داریم که به نظرمان سمبلیک بیایند. این وسط شروع کردهایم به نماد ساختن حتی از بازیگرها بنابراین همه چیز بر اساس همین شاخص تحلیل میشود. نقد بازیگری مقایسه شمایلها شده و میگوییم هدیه تهرانی؛ یعنی زن قوی، سرد، شکستناپذیر و ترانه علیدوستی یعنی جوان، معصوم، مظلوم.
من هم نمیخواهم این شکل نقد یا نگاه را تعمیم دهم یا بگویم انتخابهای شما اشتباه بوده است. میگویم این روند در سینمای ما به ستاره ختم نمیشود یا فرمولی نیست که در شرایطی که شما هم آن را توصیف کردید به یک بازیگر ستاره قهرمان ختم شود.
یک بازیگر ستاره قهرمان باز هم میشود همان شمایلسازی! باز هم میشود نقش تعیین کردن. ستاره تعریف دیگری دارد و این تئوری درست نیست. خیلی وقتها موجهای اجتماعی است که ستارهها و نحوه حضورشان را تعیین میکند. هدیه تهرانی در چهارشنبهسوری یک اتفاق بزرگ بود، پس این معادلات میتواند به هم بریزد. پرویز پرستویی، نیکی کریمی، افسانه بایگان و. . . ستارههای دورانهای مختلف هستند اما هیچکدام سیر واحدی را طی نکردهاند.
چه ویژگیهایی باعث میشود شخصیتهایی مثلهامون، سارا، پری، حاج کاظم و نظایر اینها در سینمای ما ماندگار شوند؟ نمونهاش خود ترانه پرنیان در <من ترانه. . . .> شما بعد از این نقش در فیلمهای شهر زیبا و چهارشنبهسوری و کنعان قابلیتهای تازهای از خود بروز دادید و نقشهایی را ایفا کردید که متفاوت و قابل توجه بودند ولی همان طور که شما هم تایید میکنید هنوز شما را در قواره همان ترانه میشناسند و به قول خودتان بازیگر نقشهای معصوم مظلوم.
هر بازیگری نقش یا نقشهایی در کارنامه دارد که محبوبتر از بقیه میشود. مردم با کاستیهایی در آرمانگرایی، قهرمان کردن و امید داشتن مواجهند و به همین دلیل شخصیتهای آرمانگرا را دوست دارند. اما معنی آن این نیست که ارزشگذاریشان همیشه یک شکل به خود میگیرد. همین مردم تکرار آن شمایل را از محبوبترین بازیگرشان نمیپذیرند. چون دوست دارند بتوانید غافلگیرشان کنید.
آدمهای فیلم کنعان از جنس آدمهای نسل ما هستند؛ نسلی که ۳۰ و اندی ساله است. در جامعه ما این سن آدمها فراوان هستند و بهطور حتم با این نقشها احساس نزدیکی میکنند.
افراد زیادی در این سن و سال حرف شما را به من زده و گفتهاند که فیلم کنعان مثل زندگی ما است. میتوان گفت بیشتر افرادی از طبقه متوسط، با میزان تحصیلات استاندارد و تمایل به روشنفکری. قبلا در فیلمهایمان به دغدغههای عینی زنان مثل معیشت، معضلات قانون، تبعیضها و… پرداخته میشد اما کنعان نگاه متمرکزتر و خاصتری دارد.
این نگاه مدرن و واقعگرا به زن شهرنشین طبقه متوسط با تصویری که مثلا مهرجویی و بیضایی در گذشته از زن ارائه میدهد متفاوت است، به خصوص زنان بیضایی که شمایلی اسطورهوار از زن میسازند. چه اتفاقی میافتد که نگاه خاکستری امثال مانی حقیقی و اصغر فرهادی پا میگیرد؟
البته مهرجویی را جزو این دسته که نگاهی اسطورهای به زن دارند نمیدانم. اتفاقا همین تصویر خاکستری و مبتنی بر فردیت زن ایرانی به عقیده من از آثار مهرجویی شروع میشود. در عین حال کسانی مثل اصغر فرهادی، مانی حقیقی، پرویز شهبازی، حمید نعمتالله و… ادامه منطقی همان نگاهی هستند که از مهرجویی شروع شد. این کارگردانان جوان نمونههای امروزی همان جریان هستند. البته امروزه بالطبع این نگاه هم با اجرایی امروزی صورت میگیرد. مثلا فیلم <سنتوری> که مهرجویی در آن همان نگاهی را دارد که در سارا و هامون داشت، به نظر من این همان نگاه است ولی برای فهم من و نسل من زبانش تغییر میکند.
برگردیم به کنعان. فضا و داستان این فیلم چقدر به اصل داستان آلیس مونرو پایبند است؟
هم کنعان و هم داستان اصلی مونرو، قصهای نیست که اجتماع دوروبر در آن خیلی دخیل باشد. داستان مونرو نیز مثل این فیلم بین چهار نفر اتفاق میافتد با این تفاوت که در داستان، اصلا بحث طلاق مطرح نیست، سن زن کمتر است و … فضا و روابط آن داستان در کنعان مورد استفاده قرار گرفته ولی اصلا نمیتوان گفت کنعان عین همان داستان است. بخش مربوط به تصادف با گاو هم در داستان وجود ندارد ولی فصل نذر کردن در کتاب هست.
در قصه مونرو هم شخصیت زن مثل مینا بدون پیشینه خرافی و اعتقادی سراغ نذر میرود؟
بله و جذابیت آن هم در همین است. شخصیتی که به نذر و نیاز باور داشته باشد اصلا با انجام چنین کاری، اقدام خاصی صورت نداده است.
شما خودتان این صحنه را باور میکنید؟ یعنی فکر میکردید که چنین اتفاقی باید و میتواند برای مینا بیفتد؟
ما خودمان در زندگی این مسائل را داریم. به خرافاتی بودن یا نبودن ما هم ربطی ندارد. ممکن است شما در یک وضعیت گیجکننده ناگهان لای کتابی را باز کنید تا ببینید برایتان چه میآید.
ولی به نظر من مخاطب کنعان فکر میکند که همه گرهها و شخصیتها یکباره واگذاشته میشود و تنها فرجام رابطه مرتضی و مینا مهم نشان داده میشود. فیلم طوری پایان مییابد که انگار سهلترین روش را برای تمام شدن اختیار کرده است. پایان کار قطعا باز است ولی مخاطب چون گرههای مناسبات میان آدمها را فراموششده میبیند، آن را ساده و اتفاقی تلقی میکند.
از خیلی از فیلمها این سادگی را میپذیریم. اگر کنعان فیلم خیلی ساکت و ساکن و کم دیالوگی بود شما این را از مینا میپذیرفتید. چرا ما باید فیلمها را دستهبندی کنیم؟ کنعان فیلمی گنگ و مبهم است و شاید به راحتی در زمره فیلمهای بهاصطلاح بدنه هم نگنجد. اما تمهیدات زیادی هم بهکار رفته تا از آن دور نباشد. فیلم ادبیات خودش را دارد. شاید همان قدر که تا آن لحظه از فیلم توضیح شنیده بودید باز هم توضیح میخواستید. شاید دوست داشتید در کارگردانی به فصل نذر کردن اهمیت دیگری داده شود که وادارتان کند آن را جدی بگیرید. اما کنعان فیلمی نیست که کسی را وادار به چیزی بکند.
چرا انتظار ما برآورده نمیشود و فکر میکنیم گسستی در فیلم رخ میدهد؟
شاید برای اینکه دارید دستهبندی میکنید.
کنعان ما را به اینجا میکشاند. ما با شخصیتها، حوادث، روابط و گرهها پیش میآییم و یکدفعه با اتفاقی مواجه میشویم که فضای قبلی را فرو میریزد.
شما یا با داستان نذر مشکل دارید یا با پرداخت آن. اگر نذر را نمیپذیرید باید از آلیس مونرو سوال کنید. تمام لطف این قصه به خاطر رسیدن به لحظه نذر است. حال اگر قصه گفتن ما با دستانداز مواجه است؛ یعنی مسالهتان پرداخت است و نه مضمون وگرنه باید بگویید این مساله نذر سلیقه من نیست و با آن مشکل دارم.
با این پایانبندی، علی و آذر گم میشوند. این فیلم فقط داستان مینا و مرتضی نیست و علی نقش تاثیرگذاری در سرنوشت و گذشته آنها دارد ولی وقتی ماجرا به این شکل حل میشود – اگرچه هنوز هیچچیز تمام نشده و محل حدس و گمان برای مخاطب باز است – برخورد مخاطب با فیلم یک برخورد فیلمفارسیگونه میشود. ما در چهارشنبهسوری با فرمولی مشابه کنعان مواجهیم. در آنجا هم زوجی داریم که با هم اختلاف دارند، شخصیت روحی وارد میشود و مثل آذر در کنعان، گرههایی با خودش میآورد و داستان را به جلو هل میدهد، زن آرایشگر را هم در چهارشنبهسوری داریم که مثل علی رضوان در فیلم کنعان در سرنوشت آدمها تاثیرگذار است. در چهارشنبهسوری همه موازی با هم پیش میروند و باز هم در پایانی باز، احتمال وقوع اتفاقهایی در قصه زندگی آدمها برجا میماند. با این حال تکلیف آدمها مشخص میشود.
فیلم چهارشنبهسوری تکلیفش با شما روشنتر است چون گرفتاری در آنجا مساله خیانت است که به راحتی برای هر تفکری ملموس است. روابط در آنجا کاملا تعریف شده است و میتوانید با قراردادهایی که جامعه با شما میگذارد جلو بروید. کنعان داستان زنی است که دلیل جدا شدنش از همسرش را تا دقیقه ۶۰ نمیگوید و بعد هم که میگوید انگار حرفهایش را نزده و کلیگویی میکند. کنعان قرار نیست تکلیف شما را به راحتی روشن کند چون قراردادهای خودش را با شما در میان میگذارد نه تعاریف از پیشتعیین شده را. زن میگوید من فلان چیز را میخواهم و این همان فردیتش است. قرار نیست همه با او موافق باشیم اما آیا دلیل کافی داریم به کسی بگوییم فردیت خود را کنار بگذار و به نفع عرف یا اخلاق رفتار کن؟
پس چرا در آخر اینطور رفتار میکند؟ او که این قدر جنگیده چرا برمیگردد؟
نکته غمانگیز ماجرا در همین است که این همه میجنگد و نمیتواند؛ درام همین است.
حتی بچهای که در شکم اوست باعث نمیشود بماند. البته ظاهرا در فیلم معلوم نیست بچه مال کیست.
البته که معلوم است. چطور ممکن است به چنین چیزی شک کنید؟ ما مینا و علی را در تنهاییشان میبینیم. جنس رابطهشان معلوم است. شوهر مینا برای حفظ زندگیش فقط میتواند سراغ علی برود. چرا میخواهیم همه چیز را برای خود ساده کنیم و مهربانی هر زن و مردی را با هم نشانه رابطه نامشروع یا تمایلشان به آن بدانیم؟ این باز هم برخورد کردن با فیلمی مثل کنعان، با قراردادهای فیلمی مثل چهارشنبهسوری است. در عین حال در سینمایمان به خیانت و مثلث و مربع عادت کردهایم.
به مخاطب اجازه بدهید که این فکر را هم بکند. چون کدهایی در این باره میدهید.
علی تنها آدمی در کنعان است که مینا و رفتارش و تنهاییاش را میفهمد. او را همانطور که هست میپذیرد. تنها دوست حقیقی اوست که از او توقع تغییر دادن خودش را ندارد. کتمان نمیکنم که این فضا در فیلم وجود دارد که علی خیلی به مینا علاقهمند است و مینا هم همین طور. آن دو همدانشگاهی بودهاند و مرتضی استاد آنها بوده. به هر حال یک صمیمیت و پیوستگی عاطفی سالهای سال میان آنهاست و علی تنها کسی است که مینا قبولش دارد. چون او تنها کسی است که با همه مشکلاتی که داشته تغییر نکرده و همان علی سابق باقی مانده؛ در حالی که مرتضی که استادش بوده و میتوانسته با پیشه معماری و خصایص روشنفکریاش، بلندپروازیهای مینا را ارضا کند تبدیل به برجسازی شده که پول مردم را میخورد و تصویرش برای زن فرو میریزد. وقتی مینا همسر مرتضی شد حتما شوهرش را بزرگتر از این حرفها میدید.
چه میشود که مینا این را میفهمد؟ آیا وضعیت خواهرش دلیلی کافی برای بازگشت اوست یا دل مینا برای مرتضی میسوزد و برمیگردد؟
ما ۱۰ سال از زندگی او را ندیدهایم و فیلم از جایی شروع میشود که مینا فهمیده است. میگویید این پایان به آنچه تا آنجا رخ داده نمیچسبد. حالا من میخواهم بگویم شما به تمام احتمالات و دلیلهای برگشتن مینا فکر کردهاید. فیلم اینها را به شما نشان نمیدهد ولی آنها را حدس زدهاید، یعنی فیلم کار خود را کرده. به جای فلاشبک زدن و نریشن گذاشتن شما را با فضایی وهمآلود مواجه میکند تا نگرانی گنگ مینا را شما هم حس کنید.
فیلم فقط به ما نشانه میدهد. نذر هم نشانهای است که در فیلم آمده ولی میتوانیم آن را به عنوان نشانه نپذیریم و مثل یک برچسب، تصادف یا نتیجهگیری ساده فرض کنیم. اصلا خیلیها فکر کردند این نذر وارد ماجرا شده تا فیلم مجوز بگیرد.
متاسفانه آنقدر فیلمهای ریاکارانه داشتهایم که خیلیها این فکر را کردند. همهشان میتوانند خود داستان آلیس مونرو را بخوانند تا این شبهه برطرف شود.
و اینکه انگار فیلم خواسته مخاطب را به خاطر همان سینمای بدنهای که گفتید با یک پایانبندی اینچنینی راضی کند. بحث من این است که این اتفاق یا تصادف آخر فیلم، دستی به مدرن بودن قصه نمیزند. کنعان به لحاظ همه ابهامها و نشانهگذاریها و قطعیتگریزیهایش از آثار معمول فاصله میگیرد و مخاطب را به مشارکت وامیدارد. ولی این انتها به لحاظ ساختاری پایانی سنتی به شمار میرود. انگار از فیلمی مبهم انتظار نمیرفت سهلترین راه را انتخاب کند. وقتی میگوییم چهارشنبهسوری لنگ نمیزند به خاطر این است که آن هم تصویری از فردیت امروزی و سرنوشت ما رقم میزند ولی در کنعان با وجودی که در همین سیر پیش میرویم در آخر به این نتیجه میرسیم که کلید در اختیار سنت است.
اتفاقا به نظر من ابهامش در همین سهل بودنش است. در برخورد انسانی و سادهاش با مسالهای خود شخصیتها پیچیدهاش کردهاند. شما با تمام این پرسشها در فیلمی مثلهامون هم روبهرو هستید. فیلمی مدرن راجع به یک فوق روشنفکر آن روزگار که با سنتهای کهنه زندگی در ارتباط است. در کنعان با مینایی روبهروییم که تا روز آخر میجنگد و تصمیم میگیرد از مرتضی جدا شود و بچه اش را بیندازد و از این زندگی تنفرآور جدا شود اما در پایان تسلیم میشود که بماند. او خواستههایش را نادیده میگیرد و سرآخر نمایی در فیلم هست که خواهر و شوهر و علی را کنار هم و مینا را تکافتاده نشان میدهد. آنها چیزی را که از زندگی میخواستند هنوز دارند و پای آنچه میخواهند ایستادهاند و تنها کسی که آن را از دست میدهد خود مینا است. در پایان برای همه درهای جدید باز شده، همه عین آن چیزی بودند که از مینا نمیپذیرفتند؛ دنبال آنچه میخواهند و به هر قیمت. ولی مینا درها را به روی خودش میبندد. او خودش را فدا میکند تا دیگران پای فردیتشان بایستند. این قراری است که او در نذر با خودش میگذارد.
چرا علی رضوان در فیلم پررنگتر نمیشود؟
نمیدانم. علی برای من مثل نسیم خنکی است که هر از گاهی به دنیای پرتنش کنعان میوزد.
علی صاحب فردیتی مثل مینا نیست. قبول دارید کمی تیپ از کار درآمده؟
نه قبول ندارم.
کدام سکانس فیلم را بیشتر دوست دارید؟
من با تکتک پلانهای کنعان زندگی کردم. سکانس مینا و علی را که در آشپزخانه با هم حرف میزنند، سکانس مینا و آذر که تازه رسیده و سکانس راه شمال که مرتضی و مینا حرفهایشان را با هم میزنند خیلی دوست دارم.
کنعان خیلی فیلم شیک و تمیزی است. فکر میکنید مخاطب فیلم بیشتر چه کسانی هستند؟
بله. قرار بود چیدمان فیلم متناسب با لحن آن شسته رفته و به اصطلاح فیلمساز باوقار باشد. نمیخواستیم ابزار باورپذیری داستان، شلختگی حرکات و بازیها و حتی حرکات دوربین باشد. در طراحی صحنه هم این رعایت شده و حتی تا حدی مخالف روند رایج عمل شده که درد مردم طبقه مرفهتر جامعه به اندازه کافی ارزش جدی گرفتن ندارد. به نظرم باید کمی ذهن مخاطب را تربیت کنیم تا مسائلی غیرمادی (جدا از چیزی مثل مذهب) را هم به عنوان مساله و دغدغه بپذیرد و جدی بگیرد. خیلی غیرانسانی و غیرامروزی است اگر ارتباط برقرار کردن با درد آدمها برایمان سخت باشد، صرفا چون خانهشان مدرن و زیباست و از لحاظ اقتصادی در اقلیت هستند.
اینکه ما میگوییم پایانبندی فیلم اتفاقی و سنتی دیده میشود به دلیل همین نگاه مخاطب است؛ مخاطبی که به قول شما برای دیدن آنچه در فیلم مستتر مانده تربیت نشده و همه چیز را شسته و رفته میخواهد.
این نمیتواند باعث شود ما کنعان را این جوری که هست نسازیم. کنعان باید همینطور ساخته شود و فیلمهای دیگر هم به همین شکل تولید شود تا ذهن مخاطب پرورش یابد.
شما خیلی این فیلم را دوست دارید و مشخص است که عمیقا به آن اعتقاد دارید.
میتوانم بگویم از پلان به پلان بازی کردن در کنعان واقعا لذت بردم. طوری که برای هر لحظهاش پیشنهادی در دلم داشتم. خودم را خیلی نزدیک به آدمهای آن احساس میکردم. مانی حقیقی و بازیگران هم خیلی به این فضا کمک کردند. مهم این بود که قبل از اینکه کنعان مرا بخواهد، خودم فیلم را انتخاب کرده بودم و توانسته بودم کاری را که دلم میخواست بکنم و این لذت مرا دوچندان میکرد. تا جایی که میتوانستم برای نقش مایه بگذارم گذاشتم. احساس میکنم این کار را در مورد مینا بیشتر از همیشه انجام دادهام و نتیجهای را هم که گرفتهام با بقیه فیلمهایم فرق میکند.
از آقای حقیقی پرسیدید که چرا نسبت به حضور شما متقاعد شد؟
بله. در مقطعی معتقد بودند برای مخاطب حق دادن به من سخت نیست. حالا نمیدانم این چقدر درست است. در نتیجه گفتند برای مینا که ممکن است در نظر اول سمپاتیک نباشد، خوب است با انتخاب بازیگر این ویژگی را تعدیل کنیم. ضمن اینکه روی بازیام حساب میکردند.
پس از شخصیت ترانه علیدوستی هم استفاده کردند.
انتخاب خیلی مهم است. امین تارخ به ما میگفت بازیگر مثل الک است که نقش از او رد میشود و چیزهایی از آن میماند. هیچ وقت پیش نیامد که از من کاری را خواسته باشند. من اتود کار را میزدم و اکثر مواقع با آن موافق بودند. حقیقی نگاه تیزبینی روی بازیگر دارد و به همراه فرهادی از کارگردانانی است که جزئیترین تفاوتهای بازی را در دو برداشت از یک پلان میفهمد. من و کارگردان هر دو یک تعریف از نقش داشتیم و این موضوع خیلی به من کمک میکرد. به خصوص که مانی حقیقی به فیلمسازی به چشم یک کار تیمی نگاه میکند و بعضا از گروه پیشنهاد هم میخواهد و نظر دیگران را خوب گوش میکند.
به نظرتان چرا بازی محمدرضا فروتن در نقشی مسنتر از خودش پذیرفتهتر از بازی ترانه علیدوستی در سنی بالاتر است؟
به دو دلیل: یکی اینکه ایشان به عقیده من مرتضی را عالی بازی کردهاند و دیگر اینکه چون اولین حضور ایشان در فیلمی به نام <من محمدرضا ۱۴ سال دارم> نبوده است. به همین سادگی. هنوز سر صحنه فیلمهایم همه بازیگران یکدیگر را با اسم نقشهایشان صدا میزنند ولی به من میگویند ترانه. چیز بدی هم نیست و اتفاقا شیرین است.
شاید کمکاری شما باعث شده هنوز زیر سایه ترانه باشید.
به هر حال از میان پیشنهادهایی که به من شده، فیلمهایی را که دوست داشتهام بازی کردهام. امسال پیشنهادها بهتر و بیشتر بوده و طبیعتا پرکارتر شدهام.
قائل به کار کردن با یک گروه خاص هستید؟ مثل زوج حقیقی و فرهادی.
من موافق کار تیمی هستم. کار کردن در یک گروه شما را بعد از چند فیلم به زبانی مشترک میرساند، فضایی خلاقانه در اختیارتان میگذارد و میدانید که هیچیک از اعضای گروه نمیخواهند تجربههای قبلی را تکرار کنند و قصد دارند نوآوری داشته باشند. تا اینجا هم فکر میکنم کارهایی که با حقیقی و فرهادی انجام دادهام اگر با غیر از ما انجام میشد به این خوبی از کار درنمیآمد.
سینمایی که مانی حقیقی و اصغر فرهادی دارند در میان فیلمهای اجتماعی ما آثاری نومتفاوت محسوب میشود.
البته با تمام احترامی که برای هر دو این فیلمسازان قائلم باید بگویم هنوز نمیشود چیزی را به عنوان سینمای اصغر فرهادی یا مانی حقیقی تعریف کرد؛ به این دلیل که هر دو هنوز فیلمهای کمی در کارنامه دارند و تا به حال در هر فیلمشان دست به تجربه جدیدی زدهاند. فرق آنها این است که اصغر فرهادی سعی میکند هر چیزی که به نظر حشو و زوائد میآید را دور بریزد و تنها واقعیت عریان باقی بماند ولی حقیقی به درام و رنگ و لعاب قصه اعتقاد دارد. برای هر دوی اینها چالش خیلی مهم است و دوست دارند هر بار سنگ بزرگتری را بردارند و مخاطب با این پرسش سراغ فیلمشان برود که ببیند از پس کار متفاوتشان برآمدهاند یا خیر. تمایل دارند خودشان را در وضعیت سختی بیندازند و از پس آن بربیایند.
چه ویژگیهایی در فیلمنامههای پیشنهادی به شما وجود داشته که آنها را انتخاب کردهاید؟
اول از همه باید فیلمنامه را دوست داشته باشم و جذب آن بشوم بدون اینکه بخواهم خیلی حرفهای به آن نگاه کنم. اولویت اول داستان فیلم است و بعد خود نقش. نقشی که به دلم بنشیند.
تا حالا شده نقشهایی را رد کرده باشید که بعد هم فیلم و هم آن شخصیت محبوب مردم شده باشد؟
بله این اتفاق افتاده است ولی حتما دلیلی محکم برای تصمیمام داشتهام. هیچ نقشی نبوده که رد کرده باشم و بعد از آن ابراز پشیمانی کنم. همیشه دلایلم برای خودم محکم بوده است. نقشی را میپذیرم که آرزویم باشد؛ این آرزو که بتوانم به آن نقش برسم و خوب اجرایش کنم.
سینمای دورهای که شما وارد آن شدید به دلایل مختلف متفاوت از دوره قبل از خودش بود. سینمای ایران در سالهای بعد از دوم خرداد ۷۶ تجربهها و مضامین نویی را تجربه کرد و به سرعت وارد فضایی جدید شد؛ فضایی که البته در سه، چهار سال گذشته دوباره تا حدی شکسته شده و تولیدات ما را با افت کیفی مواجه کرده است. فکر میکنید دلیل این روند بیشتر به خود اهالی سینما مربوط میشود یا شرایط حاکم بر آن؟
فکر میکنم با تمام محدودیتهایی که وجود دارد هنوز آن دسته فیلمهایی که باید ساخته شوند تولید میشوند. فقط شاید سختتر و کمتر از گذشته مجال دیده شدن پیدا میکنند. در این بین اشتباه به نظر میآید که تنها سینمای سرگرمکننده مصرفی باقی مانده و دوره فیلمهای ماندگار تمام شده است. من فیلمهای معروف به دختر و پسری یا کمدیها را تقبیح نمیکنم چون مردم به آنها هم احتیاج دارند و اینکه من تا به حال در آنها بازی نکردهام دلیلی بر مخالفت من با آن فیلمها نیست، دلیلش نازل بودن کیفیتشان بوده. ولی فیلمهایی که دغدغه <سینما بودن> دارند با محدودیت بیشتری مواجهاند. همین محدودیتها باعث کم شدن انگیزه ساخت آنها میشود. اما همانها که هستند هم بالاخره دیده میشوند. عوض شدن دورانها در برابر جاودانگی سینما مثل شوخی میماند. هرچند که شوخی خندهداری نیست. توقیف، عدم صدور پروانه و نظایر اینها کاملا مقطعی است. هر دورهای شرایط خودش را دارد. فعلا وضع بهگونهای است که برخی فیلمها راحتتر تولید میشود و برخی سختتر. ما تولید سینمایی بالایی در سال داریم و سرمایه زیادی هم پای فیلمها گذاشته میشود و میتوان به آنها امیدوار بود. تهیهکنندگان ما باید این جرات را داشته باشند که به فیلمسازان جوان اعتماد کنند.
البته آزمون و خطا هم هزینههای خاص خودش را دارد و در سینمای ما ممکن است چندان مجالی برای آن نباشد و سینماگران و تهیهکنندگان ترجیح بدهند سراغ همان الگوهایی بروند که جواب داده و گیشه داشته.
تغذیه فرهنگی مردم خیلی مهم است. خاطرم هست بچه که بودم فیلمهای <باشو غریبه کوچک> و <پری> جلوی سینما صف داشت و باید کلی منتظر میماندیم تا بلیت تهیه کنیم. مگر آن مخاطب چه کسی بود؟ آنها هم همین مردم بودند و حتما مثل نسل من فیلم کمدی و عشقی را دوست داشتند. ولی نکته اینجاست که به دیدن فیلمهای جدی هم عادت داشتند و تغذیه میشدند. الان اینجور نیست. وقتی تقاضا باشد حتما سرمایهگذار هم حاضر به سرمایهگذاری میشود. در آن زمان فیلمهای کودک و عروسکی و. . . هم بود ولی در کل انگار این عادت نیز نزد مردم از دست رفته که برای بچههایشان بروند سینما. بخشی از مردم هستند که سینمای اروپا و آمریکا، اخبار جشنوارههای خارجی، مجلات و ادبیات و… را دنبال میکنند ولی خیلی راحت میگویند که ما سینمای ایران را دنبال نمیکنیم. پس اتفاقا مخاطبش را داریم اما اطمینانشان از سینما سلب شده است. زمانی مخملباف و کیارستمی و مجیدی آنها را برای دیدن فیلم ایرانی ترغیب میکردند اما حالا این اطمینان را به نیروهای جدید ندارند؛ در حالی که باید قبول کنیم سینما هم به نیروی تازه نیازمند است. سینماگران باسابقهای چون بیضایی و تقوایی و مهرجویی و عیاری همه در دورهای تاثیر خودشان را بر سینما گذاشتهاند که ما حالا در این نقطه قرار داریم. اما جامعه فیلمبین ما به ندرت کسی جز اینها را میشناسد. باید باور کنیم که همه این عزیزان هم یک روز ۲۵ ساله بودهاند و از یک جایی شروع کردهاند. ما الان این رفتار را با فیلمسازان جوان نداریم.
این اتفاق به نوعی در مورد بازیگری هم میافتد. بازیگرانی داشتهایم که در نوجوانی یا کودکی شروع کردهاند ولی بعد از یکی دو فیلم محو شدهاند. حالا یا پیشنهاد نداشتهاند و یا به صورت یکبار مصرف استفاده شدهاند. معدود افرادی مثل شما این زمینه را برای خودتان ایجاد کردید و با جدیت و انتخابهای خوب، خود را در سینما بالا کشیدید.
هر آدمی ممکن است به هر دلیل برای یک نقش انتخاب شود و برای آن نقش هم عالی باشد. ولی صرف اینکه یک نفر حضوری عالی در مقابل یک دوربین داشته باشد کافی نیست. نگاه حرفهای به بازیگری متفاوت است و زندگی و حواشی و برنامهریزی خودش را میطلبد. ضمن اینکه اوضاع برای کسی که بازیگری را انتخاب میکند تا کسی که برای بازیگری انتخاب میشود فرق میکند.
دوست دارید علایق دیگری را در زمینه فیلمسازی و ادبیات و… تجربه کنید؟
از الان نمیتوان تصمیم گرفت ولی این را میدانم که شغل من بازیگری است و خود را یک بازیگر میدانم. از ترجمه و نوشتن لذت میبرم و امیدوارم کتاب چاپ کنم و بنویسم ولی بازیگری شغل من است و همیشه آرزو داشتم بازیگر باشم. این فکر را هم نمی کنم که هنر ناقصی است و با رفتن سراغ فیلمسازی یک پله پیشرفت کردهام. در بازیگری نمیتوان به کمال رسید چون هیچ روزی در آن نیست که خودتان را تکرار کنید. کسی که خطاط است سالها الف را مینویسد تا استاد شود ولی الفی در بازیگری نداریم که از روی آن بنویسیم و به کمال برسیم در نتیجه بازیگری در نوع خودش هنر منحصر به فردی است. من از هنرجویی شروع کردم. دو سال خیلی درخشان در کلاسهای بازیگری داشتم که الان میفهمم چقدر به من کمک کرد. دو تئاتر روی صحنه کار کردم و دارم ششمین فیلم سینماییام را بازی میکنم و هر روز چیز تازهای از بازیگر بودن یاد میگیرم
|