بازیگران ایرانی

خانه > مقالات > فیلم نگار > گبه
عوامل سینمایی و بازیگران
خبرنامه
نام:
*ایمیل:
*موبایل:
 
*درج کد
گبه
گبه

فیلمشناسی گبه :

 

گبه
گبه، فیلمی است به نویسندگی و کارگردانی محسن مخملباف که در سال ۱۳۷۴ تولید شده است. فیلم داستان عاشقانه‌ای دختری از ایل قشقایی است. گبه در ایران و به زبان فارسی تهیه شده و مدت آن ۹۰ دقیقه است. موسیقی آن ساختهٔ حسین علیزاده است.

بازیگران:
    * شقایق جودت در نقش گبه
    * حسین محرمی
    * عباس سیاحی
    * رقیه محرمی
    * پروانه قلندری

نقد فيلم: گبه (Gabbeh)

نويسنده و كارگردان: محسن مخملباف/ بازيگران: عباس سايه (عمو)، شقايق جودت (گبه)، حسين محرمي (پيرمرد)، رقيه محرمي (پيرزن)/ موسيقي: حسين عليزاده/ فيلمبردار: محمود كلاري/ تدوين: محسن مخملباف/ تهيه كننده: خليل داروچي، خليل محمودي/ رنگي، محصول 1996 ايران، 75 دقيقه/ برنده 4 جايزه و يك نامزدي

 زندگي رنگ است

در باب سينماي مبتني بر ادبيات سخن بسيار رفته است، همچنين بسيار قلم در شرح ادبيات و شعر سينمايي فرسوده‌اند؛ و سينما اگر چه در ساختار ارتباطي خويش كلام را از دست داده و به ناچار به ديالوگ قناعت مي‌كند اما تاريخ سينما چيزي فراتر از اين به دست مي‌دهد. استعاره و تشبيهات تصويري، به تدريج بر جاي تكلف نوشتاري و ادبي مي‌نشيند و تصنيف‌هايي استوار بر نور، رنگ و كمپوزيسيون تصويري و البته به همراهي موسيقي ايجاد مي‌نمايند. سينما ادبيات را از دست نمي‌دهد ليكن ادبيات سينمايي زباني جداگانه و نه متفاوت در ضمير خويش را تجربه مي‌كند، زباني كه هنرمند با آن غريبه نيست و تنها فرم آن را تغيير داده است. فرم، چيزي است كه هنرمند را در تاويل همراهي مي‌نمايد و نه زحمتي مي افريند و نه محدوديتي ايجاد مي‌كند. هنرمند خلاق فرم را زيربناي محتوا مي‌كند و آن را به جلوه تكلف هنري و ادبي جلا مي‌بخشد. اما در سينما، اين تكلف كاري است پيچيده و در عين حال سهل و جاري شونده. استعاره در زبان سينما، انتزاعي است كه دوربين آن را مي‌فهمد و بر پرده تصوير مي‌كند، سينمايي مي‌سازد كه اگر داستاني براي گفتن ندارد چيزي براي شنيدن و عمقي براي درك نمودن مي‌شناساند. سينماي شاعرانه، واژه‌اي كه در تعريف آن مي‌كوشم و در جهد مذبوحانه خويش باز هم چيزي نمي‌يابم. اما به هر تقدير، طبق آنچه آمد، مي‌توان با اين موهبت صد ساله كه در خويش تكنيك و فرماليسم را مستتر مي‌كند شعر تصويري سرود و تصنيفي از نور و رنگ نواخت. تاركوفسكي، پاراجانف، آنجلوپولوس، كايگه و ديگراني آمدند و نشان دادند كه اين امر شدني است. آنها اشعاري تصويري برجاي گذاشتند و نمي‌توان آثارشان را از سينما جدا دانست. اكنون مخملباف، با عنايتي به سينماي شاعرانه روس، گبه را بر پرده منقش مي‌كند. يك گليم كه در خود همه چيز دارد: تولد، مرگ و زندگي.

مخملباف، همواره فلسفه را صيقل مي‌دهد و از كنده بي‌شكل آن يك مجسمه مي‌تراشد، او كلام را – نه به مفهوم عرفي آن - مي‌جود و عصاره آن را در دهان مخاطبش مي‌گذارد. گويي مخملباف مي‌گويد: فلسفه نمي‌تواند مفهوم زندگي را به آساني توضيح بدهد، زيرا يا ما درك و بضاعت كافي نداريم و يا اين علم به حد كافي غامض است و اساساً نيازي به اين دانش وجود ندارد. اما، اين زندگي است، مجموعه‌اي از رنگها در يك محدوده بسته. فلسفه مي‌گويد زندگي چيست و من چيستي آن را احساس مي‌كنم و اين حس را به شما منتقل مي‌نمايم. مخملباف، سبكها و نگرشهاي بيشماري را تجربه مي‌كند اما همين نكته در كارنامه او مكرر است، چيزي كه از مفهوم دنيا برداشت مي‌كند و روشي كه براي انتقال آن به ديگران مي‌يابد. او در گبه، مفهوم مثلث مرگ-تولد-زندگي را همچنانكه در دستفروش دستمايه قرار داده بود همين شيوه را پيش مي‌گيرد؛ اما نگاه ناتوراليستي و بعضاً ماده‌گراي او در دستفروش، اينجا به تغزل تغيير شكل مي‌دهد و تبديل مي‌شود و شعري پر تاب و تب سينمايي. او در گبه چيزي را كشف نمي‌كند، سوالي را مطرح نمي‌كند و تحليلي به دست نمي‌دهد. گبه تنها تعريف مي‌كند، نشان مي‌دهد و يادآوري مي‌نمايد. اساساً مخملباف تحليلگر نبوده است، او همواره كوشيده كه پرده‌برداري نمايد و دوباره‌سازي كند. سينماي او خبر دهنده است و نه كشف كننده، سينماي او به ويژه در گبه، سكوت و نوبت عاشقي اخباري است. آگاه مي‌كند و در انتقال احساسات خالقش مي‌كوشد. بنابراين، گبه شعري است چون يك غزل كلاسيك، كلام زيباي تصوير را در كنار هم مي‌چيند و با پلانهاي مقفا و موزون چشم را نوازش مي‌دهد و در نهايت بر جان مي‌نشيند. گبه هرچند سعي در داستانگويي دارد اما گويي مخملباف طاقت صبر نداشته و بي‌حوصله شده است و از ادامه روايت خطي داستان سر باز مي‌زند، همين شيطنت سينمايي اوست كه او را غيرمتعارف مي‌سازد و راهش را از سايرين جدا مي‌كند. گبه داستاني دارد كه در دو يا سه خط مي‌توان تعريف كرد، درست مانند داستانهاي مثنوي، اما شاخه شاخه شده و رنگ و لعاب مي‌گيرد. مخملباف چون پدري عمل مي‌كند كه فرزندش را در مسير بردن به مدرسه، به پارك و سينما و تفريح مي‌برد و گويي راه را به درازا مي‌كشاند.

مخملباف، هيچگاه تلاش نمي كند كه سينماي غامضي در اختيار بيننده‌اش قرار بدهد. كم‌بضاعت‌ترين بيننده او در مي‌يابد كه با فيلمي معمولي روبرو نيست و به خود مي‌قبولاند كه به تماشاي فيلمي مفهومي نشسته است و ممكن است او نتواند به همه مفاهيم مورد نظر دست پيدا بكند. اين ويژگي سينماي مخملباف براي او دشمناني رقم زده است. سينمايي كه استعاره‌هاي واضح دارد و ديالوگهايي كه به شعار مي‌مانند. خصيصه‌اي كه او را مطرود در نظر مي‌آورد اما اين تنها يك ويژگي است. سينماي او سينمايي ساده‌انگار است، دشوار پسند نيست و كلام را نمي‌پيچاند. هسته مفهومي فيلمهاي او – و در اينجا گبه – رو بوده و پوسته‌اي تراشيده دارند. گبه، تولد-مرگ-زندگي را مي‌سرايد و تنها همين است. مخملباف اصراري بر تاويل اين واژه‌ها ندارد. او نمي‌گويد زندگي چيست، تنها مي‌گويد كه زندگي چگونه است.

گبه با تكيه‌اي بر ماترياليسم، زندگي را تشريح مي‌كند. هم زندگي و هم مولفه‌هاي آغازين و پاياني آن يعني مرگ و تولد. فيلم با آب جاري و گبه (گليمي كه بر آب شناور است) آغاز مي‌شود. اين اولين بيت شعر مخملباف است: زندگي جاري است. آب جريان را مي‌نمايد و گبه در مفهوم زندگي مي‌نشيند. در ادامه، قدم اول داستانگويي را داريم. پيرمرد و پيرزني كه بر سر شستن گبه –كه تعبيري از زدودن زنگار كهولت و پيري از خاطرات شيرين گذشته است- لجبازي مي‌كنند. آنها با شستن گبه، جواني را فرياد مي‌كنند و آن روزهاي پرسوز عاشقي را. در اينجا، شستن گبه كنايه از بازگشت به گذشته است و در عمل نيز چنين مي‌شود: دختر جوان بر گليم فيد مي‌گردد. حالا گبه عاشق، مي‌بايست راوي داستان باشد. داستان گبه، كه با تولد آغاز مي‌گردد؛ افتادن سيب در آب كنايه از متولد شدن است. تولد در جاي جاي فيلم، به عنوان قافيه‌اي دل‌انگيز تكرار مي‌شود. تاكيد بر زايمان مادر گبه، زايمان گوسفندها و تخم گذاشتن مرغها مويد اين نكته است اما تولد اصلي عاشق شدن است، عشقي عرفاني و صوفيانه. گرگ نمادي است براي عاشق، كه قرار است به گله تدبير و عقل بزند و بره دل را تصاحب نمايد. در گوشه و كنار فيلم، در كنار تولدها، غمها و شاديها دائماً صداي گرگ و تدبيراً تاكيد مخملباف بر حاشيه شدن مساله‌اي مهم چون عرفان در زندگي در زمينه وجود دارد. از خصوصيات عرفان، نديدن معشوق و تنها دريافت جلوه اوست. تا اينجا عرفان وجود دارد اما اگر عاشق و معشوق در كنار يكديگر قرار بگيرند تصوف رنگ مي‌بازد و عشقي زميني آغاز مي‌گردد. مخملباف عشق زميني را با آتش نشان مي‌دهد. جايي كه گبه براي رسيدن به معشوق خيال گريز دارد و در بستر بي‌خواب است دوربين بر دو شعله فروزان آتش تاكيد مي‌كند. مخملباف عشق و زندگي را همرديف مي‌داند، وقتي مادر زايمان مي‌كند، با توجه به مفهوم فلسفي تولد در فيلم، فرياد «زندگي رنگ است» و «عشق رنگ است» در بستر فيلم شنيدني است. عشق زندگي را مي‌سازد و زندگي عشق را، و اين غايت غزل سينمايي مخملباف است. او عشق را، چنانكه هنوز زميني نشده است محو كننده سختيهاي زندگي مي‌شمارد. سرما استعاره‌اي از مصائب است و گرگ عاشق، با در دست گرفتن گلوله برفي كه از عشق سوزان است اما آب نمي‌شود –و پارادوكسي عميق ايجاد مي‌نمايد- عشق را لمس مي‌كند. او به مفهوم عشق دست مي‌يابد و معشوق را از دور نظاره مي‌كند. اين عارفانه است و مخملباف آن را ارزشگذاري مي‌كند.

ازدواج گبه هر دم به بهانه‌اي عقب مي‌افتد. اين موازي با جريان است، مفهوم جريان مقوله زمان را در فلسفه فيلم تثبيت مي‌نمايد. جريان داشتن، از ابتدا تا انتهاي فيلم امري جبرآلود و قاهرانه است و از وجودش گزيري نيست. مخملباف اين بار آب را جايگزين مفهوم جريان مي‌كند. رودخانه و آب جاري براي او چنين تعبيري دارد. به اين ترتيب، او در گبه همچون اثار پيشينش جبرگرايي خويش را در كالبد فيلم تزريق مي‌نمايد. هرچند ممكن است مخملباف به جبرگرا بودن اعتراف نكند اما عملاً در دوره‌اي از سينماي او اين مهم انكارنشدني است. پدر گبه، در جاي جبار مي‌نشيند و مسائل از نقطه ديد او حل و فصل مي‌شوند. اما عمو، كه هم‌خون پدر است در جاي مخالف نشسته است. او قائل به تفويض است و قبل از اينكه زبان فلسفي مخملباف در فيلم باشد مكمل او در يك نگاه ديالكتيكي «ضدموضوع» پدر گبه است. پدر گبه را محدود مي‌كند (جبر) و عمو راه را براي فرارش باز مي‌گذارد (تفويض) و در اين جدال مخملباف خود را نقض كرده و عمو را موفق معرفي مي‌كند. گبه مي‌گريزد و به گرگ مي‌رسد اما نتيجه اين تعارض هديه‌ايست به نام پيري و كوله‌باري از حسرت. گبه زماني خرسند بوده كه در عشق گرگ مي‌سوخته است. عمو، كاركرد ديگري نيز دارد. او شارح عليت است و فلسفه حكمي و البته آسان و قابل فهم فيلم را تبيين مي‌كند. او بحث جوهر و عرض و عليت را پيش مي‌كشد و زندگي را از اين زاويه بررسي مي‌كند. به سكانسي كه عمو وجود گياه را از آب و زمين و هوا مي‌داند و يا قناري شدن را مرهون تلفيق زردي گندم و قناعت گنجشك معرفي مي‌كند دقت كنيد. او به راحتي فلسفه مي‌گويد. عمو و پدر، دو وجهه از خالق هستند و مخملباف در اينجا به جاي نور از شخصيتها براي چنين استعاره‌سازي بهره مي‌جويد. پيشتر در دستفروش، عروسي خوبان و بايسيكل‌ران او نور را نمادي از خالق تعريف كرده بود. گبه؛ عشق و زندگي است. سرشار از رنگ است. گليمي است كه نقشها و رنگهاي مختلف دارد مانند زندگي كه غمها، شاديها، پستيهاي و بلنديهاي خود را دارد. مرگ اما، در اينجا سياه تعريف مي‌شود. در اينجا مخملباف نسبت به سالهاي اوليه فيلمسازي‌اش تغييري فاحش كرده است. مرگ سياه است و تمام كننده زندگي. مرگ نيز قافيه شعر گبه است و بارها در فيلم تكرار مي‌شود. وقتي مرگ پيش مي‌آيد، رنگهاي شاد كنار مي‌روند و گبه با نخ سياه بافته مي‌شود و اينسرتهاي عقاب در جاي جاي فيلم تاكيد بر مفهوم مرگ است. همچنين است شنيدن صداي دو گلوله، مخملباف تنها مرگي را آغاز جاودانگي مي‌داند كه به دليل عشق باشد. صداي گلوله‌ها، كه هوايي شليك شده‌اند اما به ظاهر دو نفر را كشته‌اند چنين تعبيري دارد. دو عاشق به هم مي‌رسند، گبه سياه مي‌شود و عرفان ديگر موجود نيست؛ هرچه هست زندگي است كه در آن عشق به عادت بدل شده است و حسرت موهبتي است كه انسان در تعارض با جبرگرايي طبيعت متحمل مي‌شود. پيرمرد و پيرزن ابتدايي فيلم، گبه و گرگ هستند كه اكنون با شستن گبه سعي در بهبود عرفان دارند اما افسوس كه همه چيز به وادي خاطره سپرده شده است و تنها دل‌خوشي شستن گبه، يا يادي از دوران شباب و عاشقي است.

گبه در حقيقت، رونوشتي از دستفروش و نوبت عاشقي بود كه به فرمي روايي و ساده اما شاعرانه بر پرده سينما جلوه‌گري كرد. گبه داستاني ساده اما مفاهيمي گسترده دارد وسرشار از نگاه ايده‌آليستي مخملباف به زندگي است. گبه تجلي رنگ و نور و موسيقي از دريچه دوربين است. شعري است كه با كلمات تصوير روح را مي‌نوازد. گبه داستان زندگي عشاير نيست، بلكه ترسيم عشيره ماهيت زندگي انسان بر پرده سينماست. گبه، يك گليم است، گليمي كه مخملباف آن را در سينماي ايران بافت.
 

 
منوی کاربری
ایمیل
رمز عبور
 
» عضویت
» یادآوری رمز عبور
تبلیغات مرتبط

© کلیه حقوق این وب سایت محفوظ می باشد. طراحی سایت با مهریاسان